توی شهر ما دکتر خانم حاذق ایشون هستن.ماه دیگه صددرصد معلوم میشه دختره یا پسر! رضا از این موضوع اول یکم ناراحت شد اما بعد لبخند زد و شب بحث اینکه بچه یه دونه کمه و ما بعد از بدنیا اومدن این بچه باید به فکر بعدی باشیم تا سنم بالا نرفته.دلم میخواد یه اسم کردی رو دخترم بذارم
قرار بود اول وسایل خونه روعوض کنیم اما بعد نظر اقا رضا عوض شد و حالا
قرار شده اول آذر به خونه ی جدیدمون بریم.اتاق خوابم تقریبا یاسی رنگه این رنگ به من آرامش خاصی میده.
خوشحالم رضا با من مهربونتر از قبل شده.شاید موقتی اما ارامش خاصی بهم دست داده
حس زیبای مادر شدن هم که قابل توصیف نیست عاشقانه عاشق کودک درونم هستم
سریال دلنوازان رو میبینید!چقدر دلم به حال این دختر سوخت و چقدر خوشحالم که باز رضا مراعاتم رو میکنه
من هربار با این سریال اشک میریزم و جروبحثم میشه با همسرم
ماشین ظرف شویی چه مارکی دارید دوستان؟میخوایم ماشین ظرف شویی رومیزی بگیریم اگه راهنماییم کنید ممنون میشم
بعد ازدکتر راهی فروشگاه شدیم و رضا کلی خوراکی خرید برای من و بچه.من هم مثل دخترهای ۱۴ساله خودم رو برای شوهرم لوس کردم وکلی سفارش میدادم که اینو بخر اونوبخر.ناهار رو دررستوران نه چندان معروفی خوردیم اما به من خیلی چسبید جمع سه نفرمون کامل بود.رضا میگفت ومیخندید
قرار شده یه دستی به سروروی خونه هم بکشیم وبا تعیین جنسیت کودکم اتاقش رو اماده کنیم.دیروز روزخوبی بود یاد تعطیلات عیدافتادم امیدوارم که بلای بدی سرمون نیاد واین شادی دوامش رو حفظ کنه.
همین
دلم میخواد طفل درونم دختری ناز باشه اما رضا میگه دختر دردسر داره جمع وجور کردنش سخته و دلش میخواد بچه پسر باشه چندتا اسم هم انتخاب کرده مثل شهداد-علی-و چندتا دیگه من خودم دوست دارم اگه بچم پسر بود وندا(امید)یا واراند بذارم اما رضا میگه این اسم ها بسیار بی معنی هستن و بچه باید اسمی داشته باشه که باعث سربلندیش بشه نه سرافکندگیش
حرفهاش پکرم میکنه ازاینکه نیمتونم برای بچه ای که دارم زحمتش رو میکشم تصمیم قاطعی بگیرم ناراحتم
چند روز پیش برادر بزرگم تماس گرفت.رضا شدیدا عصبانی شد و گفت دیگه اینجا زنگ نزنه
یه جور دوراهی جلو رومه از یه طرف دلم نمیخواد بچم تنها وبدون خانواده بزرگ بشه و غمگین باشه از یه طرف هم دوست ندارم با دایی های نامردش رفت وامد داشته باشیم
من هنوز به اون مقام نرسیدم که بتونم ببخشم یا فراموش کنم
کودکم با آمدنت روزهام رو رنگی کن
ایندفعه توروش در اومدم گفتم مادرجونم بس نبود حالا میخوای این بچه رو هم از دست بدم
گفت خفه شو
من گفتم ایندفعه دیگه خفه نمیشم
برای ضربه ی بعدی اومد جلو
پاشدم وایستادم جلوش به سختی
میدونستم سختشه و دست خودش نیست اما جلوی خودش رو گرفت و رفت تو اتاق
و در رو محکم کوبوند به هم
تا صبح روی کاناپه نشستم و اشک ریختم و با بچم درد و دل کردم
دیشب با رضا نشسته بودیم پای تلویزیون سریال کانال ۲ رو تماشا میکردیم آقای رییس یک چک زد به همسرش و همسرش بر اثر همین چک خورد زمین و..
دلم ریخت پایین اشک تو چشمام جمع شد یعنی ممکنه من هم یه روز اینطوری بمیرم؟
به رضا نگاه کردم همچنان قهر بودیم رضا متوجه حال خرابم شد
کانال رو عوض کرد و اومد منو گرفت تو بغلش تا آرومم کنه
از بوی عطرش حالم بهم خورد ناگهان
احساس حالت تهوع شدیدی کردم و دویدم سمت دستشویی
رضا با دستپاچگی نگام میکرد
و من به اجبار لبخند زدم
کودک درونم خواهش میکنم با اومدنت روزهامون رو رنگی کن
اما میخوام حسش کنم دستم رو میکشم روی شکمم و میگم سلام کوچولو توروخدا با اومدنت دنیامون رو رنگی کن
خداوندا شکرت در این ماه پر برکت
نمیدونمم چرا اومدم کافی نت
مادرجون رفت مراسم هم تموم شد و دوباره روابط قطع
در تمامی مراسم با چادر رومو گرفتم و نشستم یه گوشه تنها تا دیده نشم
رضا پا به پام همه جا اومد
احساس عذاب وجدان داره حتما
فکر میکردم دیگه حسی بهش ندارم اما تنها کسم رضا هست
من تجربه ی مادر شدن ندارم
کمک میخوام
عادت ماهانه نشدم
و کمی تکرر ادرار دارم
فکر میکردم عفونت اما میگن ممکنه علایم بارداری هم باشه
بیبی چک هم میگن ۱۰۰٪ نیست
دو سه ماهی هست که دیگه رضا دست روم بلندنکرده
موهام و رنگ نکردم ابروهامم برنداشتم
شهره-زن همکار رضا
اصرار داره که تغییری در زندگیم ایجاد کنم
تصمیم به مادر شدن و رفتن به آرایشگاه..
نمیدونم راه درستیه یا نه
قرار شده دیگه از خونه بیام تو اینترنت شهره قراره کمکم کنه
شاید وبلاگ و عوض کنم و به رضا بگم وب مینویسم
چه حسی بهت دست میده؟
من که نابود شدم
*مرسی از نظراتتون فردا یا پس فردا جواب میدم
وجود مادر همیشه آرامش خاطری بود برام(حتی از دور)
اما الان که نیستش...!!
آخ که چه روزهایی به من گذشت
تعبیر کابوس های شبانم منو نابود کرد.
چقدر با رضا دعوا کردم
چقدر دیر سراغ مادر جون رفتم
چقدر تنهام
دیگه اشکی ندارم که بریزم
توی آیینه به خودم نگاه میکنم
ابروهام در اومده
موهای سفیدم جلب توجه میکنه شاید تو ذوق رضا هم بزنه..اما دیگه مهم نیست
زندگی برام بی تفاوتی رو به ارمغان اورد...خستم..خیلی خسته
عزادار مادرجون هستم.
فکر مادر جون لحظه ایی آرومم نمیذاره دلم شور میزنه.. نمیدونم زنگ بزنم یا نه؟!با زنگ زدن غرورم رو له میکنم...
اما کم تحمل نکردم نزدیکه ۲ ساله دارم باهاشون و یا بهتر بگم با خودم میجنگم...!
دیشب رضا زود اومد خونه و با خوشحالی گفت حاضر شم بریم بیرون
گفتم چرا؟گفت ماشینمونو عوض کرده
هرچند این موضوع برام اهمیتی نداشت اما حوصله ی دعوا رو هم نداشتم زود مانتو روسری و چادرمو پوشیدم گفت همینطوری بریم؟گفتم چطوری؟
با خجالت و اشاره جای کبودی رو صورتمو نشون داد
تو دلم گفتم گندی که خودت زدی
باشه ای گفتمو باز مجبور به آرایش شدم..
دیگه حوصله ی دعوا و سروکله زدن با رضا رو ندارم
شام رو توی یه رستوران دنج خوردیم و باز رضا منو غافلگیر کرد و دستبند طلایی رو بهم کادو داد کاش میفهمید به جای کادو های اینطوری یه کم باید باهام مهربون تر برخورد کنه.
آدرس یه دکتر روانپزشک رو پیدا کردم که بعد از تعطیلات حتما برم شاید اون کمکم کنه...اینروزها توی خونه کارم شده بافتن و دوختن لباس برای بچه ایی که قراره بیاد
منتطرم هر لحظه که مادر بشم..
دعام کنید
مردم نظر برام میذارن که وبلاگت جالبه وای جه خوبه و از این حرفا واقعا درد یه نفر برای شما جالبه؟؟چه دنیایی شده